تبليغاتX
کافه کتاب - خوبی ِ خدا

9 داستان از نویسندگان امروز امریکا
گردآوری و ترجمه :  امیر مهدی حقیقت
خوبی ِ خدا را خواندم. در وبلاگ آقای عامه پسند با آن آشنا شدم. مجموعه داستان جالبی بود. به خصوص برای من که عاشق داستان کوتاه­های خوبم.

  1. دلنشین ترین داستان به نظرم"تو گرو بگذار من پس می گیرم" بود. نوشته ی شرمن الکسی.  به خصوص این قسمت را خیلی دوست داشتم:"هیچ می­دانستید چند تا آدم نازنین تو این دنیا زندگی میکنند؟ انقدر زیاد ند که نمیشود شمرد." خودم خیلی به این باور اعتقاد دارم و تابحال بارها و بارها تجربه اش کرده­ام. بعضی وقتها که سخت ناامید و مستاصل بوده­ام یکدفعه یک آدم مهربان از راه رسیده است و همه چیز را عوض کرده است.
  2. اما تعمیرکار پرسیوال اورت هم خیلی آدم را میبرد توی فکر.
  3. نکته­ی جالب اینکه بعد از خواندن "کارم داشتی زنگ بزن" با خودم گفتم :"wow! این داستان چقدر به سبک کارور نزدیک است!" حق دارید که بهم بخندید . چون خودم هم وقتی یه نگاهی به بالای صفحه انداختم خنده ام گرفت. ولی باور کنید این واکنش من کاملا طبیعی بود برای اینکه من وقتی کارور می خوانم ، کارور را نمی خوانم ، کارور را  زندگی میکنم.؛ یعنی آنقدر میروم توی فضای داستانهایش که انگار سر صحنه حضور دارم و حتی نزدیکتر: رفته ام توی جلد یکی از شخصیتها ی داستان . اینجوری می­شود که اصلا کلمات را نمی­بینم و عجیب نیست که نام نویسنده هم در بالای صفحه از چشمم مخفی بماند!
  4. شیرینی عسلی هاروکی مورا کامی به نظرم تکراری آمد. هما ن تم آشنای سه تا دوست دانشگاهی . یه دختر و پسر با کفایت و یه پسر بیکفایت که اتفاقا دختره نصیب همان بی کفایته می شود و بعد از مدتی همه چیز اصلاح می­شود و به همان جهتی می رود که باید از همان اول می رفت. یه کم تو مایه های سریال " در پناه تو"_با عرض پوزش از آقای موراکامی_. هرچند پرداخت خوب و باور پذیر  موراکامی _مثلا در آن صحنه ی مسابقه­ی بین مادر و دختر_باعث شده است که : زین حسن تا آن حسن صد گز رسن!
  5. فلامینگوی الیزابت کمپر فرنچ مرا کمی یاد حال و هوای " خورشید را بیدار کنیم " انداخت و تنهایی های زه زه که با اشیای تو ی انباری خانه تقسیم می شد.
  6. زنبورها را کمی به سختی تا آخر تحمل کردم. به نظرم شاید خلق این فضا در یک رمان می توانست  موفق تر باشد.
  7. خوب خدا ی مارجوری کمپر فضایی کاملا مشابه "اسکار و بانوی گلی پوش"  در گلهای معرفت اشمیت داشت. با این تفاوت که کمی شعاری تر از آن بود و زیاد بهم نچسبید.
  8. جناب آقای رئیس جمهور گیب هادسون خیلی دردناک بود و آن بلاهت  و ساده­لوحی قابل ترحم شخصیت اصلی داستانش همیشه به یادم خواهد ماند.
  9. جهنم-بهشت جومپا لاهیری تا حدود زیادی تداعی کننده ی فضای ترجمان دردهایش بود. باز هم ترسیم زندگی هندیان در غربت.

 و اما تقسیم جوایز این کتاب:
گوی زرین ترجمه ی روان و دلچسب به: آقای امیر مهدی حقیقت
گوی زرین  بهترین داستان (برای توصیه به مخاطبان مضمونهای "زندگی شیرین می شود") به داستان:
تو گرو بگذار من پس می گیرم
گوی زرین به حرفه ای ترین و تکان دهنده ترین داستان، به:
کارم داشتی زنگ بزن
تمشک زرین به خاطر پرداخت کمی تا قسمتی کلیشه­ای، به داستان:
خوبی خدا
گوی زرین به یادماندنی ترین شخصیت به :
سرجوخه جیمز لاورن
گوی زرین به یادماندی ترین صحنه پردازی به:
"کتم را پوشیدم و منتظر نانسی شدم. بعد در باز کردم و با او رفتم تو حیاط، کنار اسبها. همه ی اسبها نگاهمان می کردند. دو تا از آنها باز داشتند علفها را می کندند. یکیشان هم فینی کرد و چند قدم رفت عقب، بعد مثل بقیه رفت سراغ علفها. سرش پایین بود و دهنش می جنبید. پیشانی اش را دست کشیدم و زدم روی پشتش. دهنش همچنان می جنبید. نانسی دستش را از جیبش در آورد و شروع کرد به نوازش یال یکی از اسبها. گفت:"آقا اسبه! از کجا می آیی؟ خانه ات کجاست؟ امشب واسه چی آمده ای بیرون، اسب نازنازی من؟" همین طور یال اسب را نوازش می کرد. اسب نگاهش کرد، هوا را لای لبها بیرون داد، بعد باز سرش را انداخت پایین. نانسی روی گرده اش زد..." از داستان کارم داشتی زنگ بزن.
(خدای من تا عمر دارم این صحنه را فراموش نمی کنم. انگار تا ابد این اسبها را دور و برم می بینم که دارم انگشتانم را توی یالشان فرو می برم و نفس گرمی که از بینی شان بیرون می­دهند دستانم را مرطوب می کند...)
برنامه­ها ی آینده(بدون ترتیب):
شبهای هند
صید قزل الا در امریکا
سیمای زنی در میان جمع 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 17:55     |